تبليغاتX
بي شيله پيله وارد شو

بي شيله پيله وارد شو

فرهنگي - اجتماعي

اول: دوباره سلام. بعد از مدتها دوباره ياد وبلاگ افتادم و ياد

مطلب نوشتن در آن. راستش اول كه مي خواستم وبلاگ

نويسي كنم مي خواستم فقط در حد ثبت خاطرات باشد

نمي دانم جا نداشتم گفتم بيام خاطراتم را تو وبلاگ ثبت

كنم. كم كم كه گذشت ديدم آمار وبلاگ و دوستان وبلاگ برام

جذاب و تعيين كننده شده و از اصل قضيه كه نوشتن مطالب

شخصيم بود دور شدم و افتادم توي نظر دادن براي ديگران.

آخه يكي  نيست بگه توكه اوضاعت اينقدر خرابه بجاي فكر

كردن به خودت بيكاري سرك مي كشي به احوال ديگران.

در نتيجه تصميم گرفتم دوباره توي وبلاگم بنويسم البته

از خودم و قول دادم به خودم كه به كسي كاري نداشته باشم

مگر اينكه بانظراتش بتونه به من كمك كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 23:15  توسط عماد   | 




                                            
سلام توي اين مدتي كه براي اين وبلاگ مطلب مي نوشتم و به عبارتي زنده نگهش مي داشتم با دوستهاي خوبي آشنا شدم . متاسفانه به دليل مشغله فراوان ديگه خيلي كم فرصت مي كنم بيام پاي كامپيوتر . براي همين اگه هم خونه فرصت كرد كه هيچ وگرنه تا يك مدتي خداحافظ. به قول حسني همين حالا.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 18:42  توسط عماد   | 

عيدتون مبارك باشه





 بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد

                                                    بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد

      آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد

                                                   معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد

      شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد

                                                   شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کليد آمد 

 

      جان از تن آلوده، هم پاک به پاکي رفت

                                                      هرچند چو خورشيدي بر پاک و پليد آمد

      از لذت جام تو دل مانده به دام تو

                                                        جان نيز چو واقف شد، او نيز دويد آمد

      بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته

                                                      بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

      باغ از دي نامحرم سه ماه نمي زد دم

                                                                بر بوي بهار تو، ازغيب رسيد آمد


                       حالا که اومده مي گوييم دوباره کي م

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 13:24  توسط عماد   | 



خدايا اگرماه مباركت را برامون نمي گذاشتي،اگر روزه را روزيمون نمي كردي ،هر سال مي آمدو مي رفت ،بي آنكه حتي ،يك روز قلبهاي تيره و سنگين ما خاشع بشه.
بدون رمضان هرگز، طعم لذت معنوي نزديكي به تو را ،كه تنها به اوليائت مي چشوني مزمزه نمي كرديم .
 شيطان ديگه هيچ روزي  در زنجير نبودو باران رحمت تو اينطور سيل آسا ،گناهانمون را نمي شست .
خداي خوبم ،ممنون ،به خاطر فرصت مادام العمرت كه به انسان دادي . حتي اگه  گناهان بي نهايت ما ،چشمه ها روخشك كنه ، اگه بارون قهر كنه ، اگه بيماري وبي عاطفگي حمله كنه، اگه زمين و زمانم خودشونو از من انسان دريغ كنند ، تو هديه ات رو از ما دريغ نميكني ، بازم سال ديگه رمضونتو ميفرستي سراغمون ،تا شايد باالاخره آدم شيم .  چه من باشم چه نباشم ، تو هميشه هستي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 17:50  توسط   | 

اول از همه سلام

ماه رمضان گرمتون به كامتون باشه !!

مدتي بود كامپيوترمون مانيتور نداشت، نتونستيم آپ كنيم . ماجرا از اين قرار بود كه در يك لحظه غفلت من و شوهرم ، پسر كوچولومون محمد عماد كه عكس كنار درياش رو تو چند پست قبل براتون گذاشتيم (البته پسرم خيلي خوشگل تر از اين چيزي ست كه عكس بي كيفيت موبايل 2 مگا پيكسلي !!! نشون ميده ) يك ليوان آب نازنين كه قرار بود حضرت آقا ميل كنند ، اومد صاف ريخت روي شيشه مانيتور روشن ، و ما وقتي با چند دقيقه تاخير رسيديم ايشان داشت شيشه مانيتورو كه قبلا آب كافي براي شستشو در يافت كرده بود با دستاش تميز مي كرد!!!! خلاصه پر پر صفحه و سياه و سفيد شدن تصاوير و روشن و خاموش شدن چراغ كليدهاش ودر نهايت سوختن مانيتور، نشون ميداد كه پسرم خيلي كارشو با دقت انجام داده والبته به خاطر آب زيادي كه صرف شستن و دست ماليدن مانيتور كرده بود فهميدم يك خورده وسواسي هم هست !!!! القصه مانيتور ما در حالي بر آثر آب گرفتگي سوخت كه تو همين سفرآخري ، موبايل همسرم در حين عمليات امداد و نجات محمد عماد از عمق 30 سانتي متري دريا ، از جيبش افتاد تو آب و اونم سوخت متاسفانه!!! البته ما از اين همه خسارت هاي مالي خيلي هم ناراحت نيستيم چون از قديم گفتن آب روشناييه ، خوب ديگه برقش ما رو گرفته!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 11:17  توسط   | 





سلام

اول روز پزشك را به خودم تبريك مي گويم ،بعد هم به تمام پزشكان ايران . دوم اينكه مي خواهم به بهانه روز پزشك كمي درد دل كنم . تقريبا بيشتر وقتها ، موقعي كه ، كسي مي فهمد من پزشكم، اولش فكر مي كند من خيلي پولدارم يا خواهم شد ،بعد ياد مريضياش مي افتد ،بعد ياد سختيها و اذيتهاي بيمارستان ، پولهاي زير ميزي ، بستري نشدن بيماران بي پول توسط پزشكان ، عزيزاني كه احتمالا در اثر سهل انگاري پزشكان فوت كرده اند و ... .

بعد از اين همه فكرها تازه مي پرسه تخصصت چيه ؟ ومنم مي گويم : تازه فارغ التحصيل شدم و پزشك عمومي هستم و در حال درس خواندن ( والبته كار همزمان) براي امتحان دستياري ؛ كمي دلش مي سوزه و مي گه : آخه ؛ پزشك عمومي كه زياده ، درس بخون تخصص قبول شي.

متاسفانه اين يك واقعيت تلخ است ، كه ، مردم به پزشكان عمومي اهميت كمتري مي دهند ، درحاليكه در روستاها ،شهرستانها و در بيشتر اورژانسها خط اول پزشك عمومي است  و تنها دلخوشي ما پزشكها احترام و اعتماد است. حرمت جامعه پزشكي اول بايد توسط خود پزشكان و سپس مردم حفظ شود تا جامعه اميدوار به حفظ و ارتقاء سلامت باشد.

از اين حرفها كه بگذريم اگر به حرفه پزشكي به عنوان يك شغل پر درآمد نگاه كنيم ، قطعا راه را اشتباه انتخاب كرده ايم ؛ در حالي كه اگر اين حرفه را فرصتي براي خدمت به مردم  بدانيم ، قطعا سعادتمند خواهيم بود.

راستي تولد ابن سينا هم مبارك.


+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 13:19  توسط عماد   | 







اينبار باز هم مي خواهم از خدام بگم البته ايندفعه از «خداي ماله» ايم . بارها شده كه من، در مواقعي كه مشكلي دارم يا فكر مي كنم ممكنه برام مشكلي پيش بياد،  ياد خدا مي افتم و همش مشغول دعا مي شوم كه خدا اين مشكل برام پيش نياد، جالب اينجاست كه وقتي خوشحالم كمتر به فكر خدا هستم، انگار كه خدا اصلا وجود ندارد. به اين موضوع خيلي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه من هر جا براي انجام كاري احساس ضعف مي كنم و فكر مي كنم از پسش بر نمي آيم به خدا متوسل مي شوم( آن هم يك توسل خالي، بدون تلاش و حركت براي حل مشكل )و نتيجه كار اين مي شود كه من هيچ گاه براي از بين بردن ضعفهايم تلاش نمي كنم ، چون هميشه خدايي هست كه من بروم پهلويش و بگم به دادم برس. يك مثال جالب براي خودم زدم : خداي من مثل ماله بنايي مي ماند كه من دايم آن را روي يك ديوار پر از ترك مي كشم تا تركهاش ديده نشود و مي نشينم زير ديوار و غافل از اينكه يك روز اين ديوار فرو مي ريزد ومن هم در حالي كه خوابم زير ديوار خواهم ماند. ولي من مي خواهم سعي كنم اززير اين ديوار بلند شوم بجاي ماله ؛ كلنگ به دست بگيرم و ديوار پراز ترك را خراب كنم و دوباره ديواري نو بسازم واين بار زير ديوار بنشينم و بگم خدايا من تمام تلاشم را كردم بقيه اش با تو.


+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 23:22  توسط عماد   | 

                                                             


سلام دوستان ، به سلامتي از مسافرت بر گشتيم ، از مشهد كه راه افتاديم شب خانه يكي از دوستانم تو بجنورد خوابيديم . صبح راه افتاديم توي جنگل گلستان صبحانه خورديم و ساعت 2 هم رسيديم بابلسر جايي كه پلاژ گرفته بوديم. جاي شما خالي حسابي گرسنه بوديم ، راه افتاديم رفتيم دنبال يك رستوران براي نهار خوردن. آدرس رستوران را پرسيديم و رفتيم ديديم نوشته رستوران شانديز مشهد!! -جالب بود چون بستني اصيل  مشهد نوشابه مشهديشم بعدا ديديم - . رفتيم تو و وقتي با قيمتهاي وحشتناكش روبرو شديم مثل بچه هاي خوب سرمون انداختيم پايين و آمديم بيرون ( قيمت يك جوجه كبابش 8000 تومان در مي آمد در حالي كه بهترين رستوران مشهد ماهيچه سرو ميكنه 8000تومان) . رفتيم حسابي گشتيم تا يك رستوران مناسب پيدا كرديم و فكر ساعت 4 بود كه نهار خورديم . 4 روز شمال بوديم و حسابي رفتيم توي دريا. بعد از 4 روز راه افتاديم مي خواستيم از جاده كندوان برويم ،رسيديم چالوس چشممون خورد به نمك آبرود و ياد تله كابينش افتاديم . مستقيم رفتيم آنجا و تله كابينش خيلي حال داد البته من يك كم ترسيدم ارتفاعش زياد بود. بعد از آنجا از جاده كندوان رفتيم سمت تهران تو يك پيچ با صفا، مرغ زعفروني رومنقل كباب كرديم و حسابي چسبيد  .تهران  با توجه به ترافيك پايتخت ،يك لحظه تهران نمانديم و سريع رفتيم قم . ساعت 10 شب رسيديم جمكران بعد از زيارت همانجا خوابيديم. صبح مصادف بود با شهادت امام موسي كاظم رفتيم حرم حضرت معصومه. بعد از زيارت رفتيم سمت اصفهان .7 ساعت تو راه بوديم. اصفهان علي رغم گرم بودن هوا خيلي خوش گذشت . تقريبا از تمام مكانهاي تاريخيش بازديد كرديم ، مسجد جامع (كه وقتي راهنما از عجايب تاريخيش مي گفت ومعماري بي نظيرشو ديديم به مسلمانيمون افتخار كرديم) ، عالي قاپو(وقتي دونفرسرشون را مي چسباندند به دو گوشه ديوار حياط كه 9-8متر از هم فاصله داشت و به آهستگي در گوشي صحبت مي گردنند صداي همديگر را واضح وبلند مي شنيدند انگار ميكروفون جا سازي شده باشه )، منار جنبان ، 33 پل ، پل خواجو ، هشت بهشت ، چهل ستون ، آتشكده و مكان تفريحي بسيار قشنگ كوه صفه(سراسر كوه چمن بود وشهر ريز زير پاهات و تله كابين بالا سرت).نكته قابل تامل اينكه اطفهان با اون سر سبزيش - به نظرم براي هر نفر 20-10متر فضاي سبز وجود داره بر خلاف مشهد كه هر 20-10 هزار نفر يك متر فضاي هم سبزپيدا نمي شه!- آب سرد كن كه چه عرض كنم شير آب گرم هم نبود براي رفع تشنگي!!مجبور شديم يك 8-7 هزار توماني پول آب معدني بديم . بعد از 3 روز اصفهان گردي از دل كوير برگشتيم مشهد سالم وسلامت ،خدا رو شكر . جاي شما خالي!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 13:0  توسط عماد   | 

                               

سلام من و هم خونه داريم مي ريم مسافرت ،

انشاءالله بهمون خوش بگذرد شما هم اگه دوست

داشتيد دعا كنيد . سوغاتي حتما مي آورم . تو اين

چندروزي كه نيستيم دلمون براتون تنگ مي شود.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 13:58  توسط عماد   | 


                                                   

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي

رودخونه بود،
تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟


هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر

 طلايي برگشت.
گفت:" آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه"

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا

 اين
تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر


توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را

به او داد و هيزم
شكن خوشحال روانه خونه شد.

يه روز وقتي هيزم شكن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد

توي  آب.(ههههه!!!)
هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد

و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب فرشته رفت

زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
" آره "  هيزم شكن

 فرياد زد
؛فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه" هيزم شكن

جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه

به
جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي ؛و

 باز هم اگه به
كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم ؟؛ تو ميرفتي و با زن خودم

مي اومدي و من هم ميگفتم
آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من

مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي
نگهداري سه تا زن

رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره
!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 21:36  توسط عماد   | 

JavaScript Codes

www.kalagheghermez.blogfa.com